الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

97

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

خون پر شد و نتوانست بنوشد و سه بار همچنين قدح را پرآب كردند بار سوم دندان ثناياى او در قدح افتاد و گفت : اگر اين از روزى مقسوم بود نوشيده بودم پس او را نزد عبيد الله بردند بر او به امارت سلام نكرد پاسبان گفت : به امير سلام نمىكنى ؟ گفت : اگر مرا خواهد كشت چرا سلام كنم و اگر نخواهد كشت فراوان سلام بر او خواهم كرد . ( 1 ) ابن زياد گفت : به جان خودم تو كشته شوى . مسلم فرمود : چنين است ؟ گفت : آرى گفت بگذار تا وصيّت كنم به يكى از خويشان خود . گفت : وصيّت كن . پس مسلم روى به عمر سعد آورده گفت : ميان من و تو خويشى است و حاجتى به تو دارم كه در پنهانى بگويم عمر سعد نپذيرفت ابن زياد گفت : از حاجت پسر عمّت امتناع مكن پس ابن سعد برخاست ( ارشاد ) و با مسلم به جائى نشست كه عبيد الله آنها را مىديد ( كامل ) پس مسلم گفت : در كوفه قرضى دارم هفتصد درهم كه آن را در نفقهء خود صرف كردم آن دين را ادا كن ( ارشاد ) از آن مالى كه در مدينه دارم ( كامل ) و جثّهء مرا از ابن زياد بخواه تا به تو بخشد و آن را به خاك سپارى و كسى سوى حسين عليه السّلام فرست كه او را بازگرداند . ( 2 ) عمر به ابن زياد گفت : [ 1 ] مسلم چنين و چنان وصيت كرد . ابن زياد گفت : لا يخون الأمين و قد يؤتمن الخائن امين هرگز خيانت نمىكند و ليكن گاه باشد دغلى را امين پندارند . ( طعن بر عمر سعد زد كه مسلم او را امين پنداشت و او خيانتكار بود ) مال تو از آن تو است هر چه خواهى كن و امّا حسين عليه السّلام اگر آهنگ ما نكند قصد او نكنيم و اگر آهنگ ما كند دست از او بر نداريم و اما جثّهء او شفاعت تو را دربارهء او هرگز نمىپذيريم . و بعضى گويند : گفت : جثهء او را چون كشتيم باك نداريم با آن هر چه كنند . ( 3 ) آنگاه با مسلم گفت : اى پسر عقيل مردم بر يك كلمه اجتماع داشتند تو آمدى و جدايى افكندى و خلاف انداختى . مسلم فرمود : نه چنين است ، اهل اين شهر گويند پدر تو نيكان آنها را بكشت و خون آنها بريخت و ميان آنها كار كسرى و قيصر كرد ما آمديم تا آنها را به عدل فرماييم و به حكم كتاب و سنت دعوت كنيم . گفت : اى فاسق تو را به اين كارها چه ؟ مگر ميان اين مردم به كتاب و سنت عمل نمىشد وقتى تو در مدينه خمر مىخوردى ؟ مسلم فرمود : آيا من خمر مىخوردم سوگند به خداى كه او خود داند تو دروغ مىگويى و من چنان كه تو گويى نيستم آن كس را خمر خوردن برازنده است كه خون مسلمانان مىخورد

--> [ 1 ] در عقد الفريد گويد : عمر با ابن زياد گفت ؟ مىدانى با من چه گفت : عبيد الله گفت : سرّ ابن عم خويش را مستور دار . عمر گفت : كار بزرگتر از اين است گفت : چيست ؟ گفت : با من گفت حسين عليه السّلام مىآيد با نود تن زن و مرد تو او را بازگردان و براى او بنويس و خبر ده مرا چه مصيبتى رسيد ابن زياد گفت : اكنون كه تو دليل او شدى كسى با وى مقاتلت نكند غير تو .